یادداشت مهمان_حکمتالله ملاصالحی، استاد پیشکسوت دانشگاه تهران و عضو هیئت امنای بنیاد ایرانشناسی: هر جا و هرگاه سخن از فراموشی و فراموشکردن در میان است، سخن از یاد و بهیادآوردن هم در میان است. انسان در میانه هر دو ایستاده است؛ در میانه یاد و فراموشی، در میانه بهیادآوردن و فراموشکردن. ایستاده است و میهستد. هم به خاطر میسپارد و به یاد میآورد، هم فراموش میکند و از یاد میبرد. هر دو، پیش از آنکه امری ذهنی، فکری و شناختی باشند، امری «وجودی»اند.
سویهها و لایههای هستیشناختیِ آنها بس ژرف و ریشهای و سرچشمهای است. یاد، مقدم بر فراموشی است. بییاد، فراموشی بیمعنا میشود؛ علت و دلیل وجودیاش از کف میرود. نسبت فراموشی با یاد، چونان نسبت سایه با نور است. بینور، بیروشنایی، سایه را نمیشود دید؛ سایهای پدید نمیآید.
از واژه فارسیِ «یاد گرفتن» و «یاد دادن»، هم معنای آموختن و آموزاندن افاده شده است، هم معنای بهیادآوردن و در خاطر سپردن. پرچمها را انسانها ابداع کردند و پدید آوردند تا در خاطر بسپارند و به یاد بیاورند و از یاد نبرند؛ خاطرهای را، تجربه زیستهای را، سنت و میراث و نظامی از ارزشها را که بر سر آن اجماع و اتفاقنظر و باور جمعی داشتهاند.
پرچمها، صورتهای انتزاعی و رنگارنگِ برساخته اندیشه، خرد، هوش، آگاهی و وفاق جمعیِ جامعه و جهان بشریِ ما هستند. طراحی و فراخوانده شدهاند تا به اشاره و استعاره و بهگونهای نمادین، تفاوت و تمایز و رنگارنگی و تنوع و کثرتِ میان سنتها و میراثها و هویتهای فرهنگی و سرزمینیِ جامعه و جهان بشریِ ما را بازنموده و بیان کنند. پیشینه و ریشینه آنها بس دیرینه و دیرپاست. تاریخِ فرهنگ و فرهنگیِ آنها بسیار غنی و خواندنی و آموختنی است.
در عنوان نوشتار پیشارو، مفهوم استعاری و نمادینِ پرچم به مدد و به خدمت فراخوانده شده است تا در ذیل آن، بسیار فشرده و کوتاه، طومار سنت و میراثی گشوده شود که در سه هزاره اخیر از تأثیرگذارترین سنتها و مواریث مدنی و معنوی در تاریخ، فرهنگ، جامعه و جهان بشریِ ما بوده است ؛ سنت و میراثی که در ذیل مفهوم نبوی میتوان تعریفشان کرد.
درست و راست و دقیقتر آن است که از مفهوم جمع در بازخوانی سنتها و مواریثی که نبویاند سخن گفته شود. این سنتها، میراث مشترک جامعه و جهان بشری ما محسوب میشوند. بهرغم ریشهها و سرچشمههای مشترک میانشان، آنها در هر مقطعی از تاریخ، فرهنگ، جامعه و جهان بشری ما که افق گشوده و آشکار شدهاند، رنگ و لعاب شاخص و ویژه تاریخی و فرهنگی خود را بر چهره داشتهاند و هر بار نیز تابناکتر و پُرقوتتر از پیش افق گشوده و آشکار شدهاند.
هلال حاصلخیزِ غرب آسیا، یا فرهنگها و جامعههای مدیترانه شرقی، کانون برآمدن و گشوده شدن سنتهای نبوی و وحیانی بودهاند؛ سنتهایی که هر کدامشان بر سیاق خود، عمیقاً توحیدیاند. آشور، زردشت(ع)، ابراهیم(ع)، موسی(ع)، عیسی(ع)، محمد(ص)، هر یک چهرههای تابناک و روایتهای زنده سنتهای نبوی و توحیدیاند که در طلوعگاه و مرز گشودگی، گذار و رستاخیزهای گاهبهگاهِ سنتها و ادیان نبوی، توحیدی و وحیانی ایستادهاند.
در دههزاره اخیر، تا پیش از برآمدن و بپاخاستن تحولات تاریخی دوره جدید در منطقههای غربی تاریخ ــ که جوامع اروپای غربی در آن پیشگام بوده و در خط مقدم تحولات ایستادهاند ــ غرب آسیا و جوامع مدیترانه شرقی، تأثیرگذارترین منطقهها بر تاریخ، فرهنگ، جامعه و جهان بشریِ ما بودهاند. در سههزار سال اخیر، سنتها و ادیان نبوی را میبینیم که در صف مقدمِ تأثیرگذاری و حیات مدنی و معنوی جامعه و جهان بشری ما ایستادهاند.
سنتهای نبویِ مزدایی و شاخههای ادیان ایرانی در عهد باستان به نحوی، سنتهای نبوی یهودی ـ مسیحی به نحوی دیگر، و سنت و میراث نبویِ توحیدی و وحیانیِ اسلام و قرآن به طریقی دیگر، هر یک بخش مهمی از محور تاریخ، فرهنگ، جامعه و جهان بشری ما بودهاند و تأثیرشان بر فرهنگ و زندگی و حیات مدنی و معنوی جامعه ما و جمعیتهای سیاره ما بسیار ژرف بوده است.
سنگ آسیاب بخش مهمی از تاریخ بر مدار آنها گردیده و چرخیده است. دوره جدید، در قاره و منطقههای غربی تاریخ، بر مدار نظامهای فکری، ارزشی و داناییِ بسیار متفاوت و بهغایت تاریخاندیش، تاریخمحور و انسانِ تاریخی و زمینی ــ انسانِ گسسته از آسمان و آسمانیان، گسسته از ملکوت و ملکوتیان، و گسسته از ساحت قدس، امر قدسی و الوهیت ــ افق گشود و سنگ آسیاب آن بر مدار ارزشهای نوپدیدِ مدرنیته به حرکت و گردش درآمد.
این نظام توانست به مدد علوم و فناوریهای نوین، منطقههای شرقی، غربی، شمالی و جنوبی سیاره زمین را درنوردد و تسخیر کند و چونان تمدنی نوظهور، نوبنیاد، نوپدید، نوخواه و نومدار، در قامتی جهانی و انسانشمول و سیارهای، حتی در میان منزویترین و تاریخگریزترین فرهنگها و جامعهها و جمعیتهای بومی سیاره زمین رخنه کند و گسترش یابد و آنها را دربرگیرد و ایمان و امید به افتتاح چه جامعه و جهانی میورزد و برای تحققش بپاخاسته است.
ضروری و اجتنابناپذیر است که بداند و بشناسد و بفهمد، در کجای تاریخ ایستاده است و چه فاصله و فراقی عظیم، چه مغاک و شکافی ژرف میان آن سنتها و مواریث نبوی و ارزشها و نظامهای فکری و ارزشی و دانایی عصر و عالمی که در آن بهسر میبرد، میان زمین و زمینیان و آسمان و آسمانیان، میان عالم مُلک و ملکوت و در یک کلام میان دنیا و آخرت، افتاده است ؛ آخرتی که در نظام دانایی عالم مدرن فرجامش دنیا و فنای در دنیای فانی بیش نیست و نیز تا بُن و ژرفای وجودش، احساس کرده باشد، در وانفسای نفسگیر و بیدادِ بیخدایی و خداناباوری و خداستیزی نهادینه شده عالم مدرن، که دو سده پیش نیچه گسترش برهوتش را احساس کرده بود و میگفت: «خدا مرده است»!
سخن از عالم غیب و قدس و امر متعال و الهی و آسمان و آسمانیان گفتن، لقلقه زبان نیست. بر سیاق ادا و اطوار متدینانه و متشرعانه و دین و آیین نیاکانی شده سخن نمیگوید. نکته مهم دیگر آنکه دانسته و شناخته و فهمیده باشد، ژرف و ریشهای و سرچشمهای هم دانسته و شناخته و فهمیده باشد؛ قامت مترها و خطکشها و ترازها و ترازوهای تاریخ و تاریخیگری و اندیشه تاریخمدارِ نظام دانایی عالم مدرن در ترسیم و به اندازه درآوردن تاریخ باطنی و حیات روحانی و سیر وجودی رازآمیز و رازناک انسان بسیار کوتاهاند و فروکاستن حیات روحانی و سنتهای متعالی نبوی و نسبت انسان و ساحت متعالی و مراتب غیب و قدس به زمان تاریخی و به گذشته تاریخی مغالطهای بیش نیست. شناخته و فهمیده باشد، تاریخیگری و تاریخمداری و تاریخیاندیشی انسان مدرن چون ناتوان از رابطه و نسبت راستین با فراتاریخ و امر فراانسانی و انسان متعالی و معنوی و زیست مؤمنانه و سیر وجودی رازآمیز و روحانی انسان است انکارش میکند، چون شروط لازم و ابزارهای شناخت متناسب و کلید گشودن درِ ارتباط با فراتاریخ، با امر متعال و عالم غیب و قدس را ندارد. چون ندارد به تاریخ و زمان و گذشته تاریخی، فرو میکاهدش، تقلیلش میدهد، تحریفش و یا انکارش میکند.
نیز ضرورت دارد؛ درست دانسته و راست شناخته و ژرف فهمیده باشد؛ ردیابی و رصد و جستن و یافتن توازن و همسنگی میان «رخدادها» در تاریخ و «پیامد رخدادها»، تلاشی بیهوده است. چنین توازنی را نه میشود یافت نه میتوان برقرار کرد. اینطور نیست که حجم و گستره جغرافیایی رخدادها به لحاظ کمی و کمیتِ اندازهشان به هر میزان بیشتر و فراختر، پیامدشان و تأثیرشان لزوماً فراختر و دامنگسترتر و پیشتر. جنگ جهانی دوم گستردهترین و پرحجم و متراکم و نفسگیرترین جنگها و رخدادها تا این زمان، هم به لحاظ بسیاری تلفات انسانی، هم گستردگی و کمیت خسارتها در تاریخ بوده است. پیامدش هم بسیار منفی.
در وانفسای نفسگیر و بیدادِ بیخدایی و خداناباوریِ افسارگسیخته و رهاشده انسان مدرن، و در بسترِ سروریِ تاریخیگری، تاریخاندیشی و تاریخمداری، نیهیلیسم، بیآسمانی و زمینگیر شدن انسان روزگار ما، بادههای نو به نوِ معرفتی که علوم نوپدیدِ روزگار ما بر کام او ریختهاند، و درهای مزرعههای سبز رفاهی که بر روی جامعهها و جمعیتهای میلیاردی سیاره زمین گشودهاند، دستاوردها و امکانات خیرهکننده و بیسابقه فنی و انواع فناوریهای مدرن و هنرهای نوپدیدی که در اختیار جمعیتهای میلیاردی سیاره زمین نهاده شدهاند، حسها، فکرها، عقلها و هوشها را آنچنان ربودهاند و روان و رفتار جامعهها و جمعیتها را آنچنان مفتون و مقهور خود کردهاند که همهمه و هیاهویی در سیاره زمین برپا کرده و عرصه را بر حسها و گوشهای غیبگیر و دیدههای صنعبین در معرکه غیبستیزان تنگ ساختهاند؛ تا آنجا که به تعبیر حضرت مولوی در مثنوی: گر نبودی گوشهای غیب گیر/ وحی ناوردی ز گردون یک بشیر* ور نبودی دیدههای صنعبین/ نه فلک گشتی نه خندیدی زمین. عصر و عالم جدید چنین عصر و عالمی است.
هرچند هر گوش و هوشی شایسته شنیدن و در جایگاه رفیعِ نیوشاییِ ندای غیبی و مژدههای خوش قدسی نیست. نسبت با عالم غیب و قدس و امر متعال و الهی، با آسمان و آسمانیان و با ملکوت هستی، زیستی اصیل و راستینِ مؤمنانه و معنوی میطلبد؛ زیستی که گام در آوردگاه مجاهدت و پایمردی نهد و دلیرانه، با عزم و اراده استوارِ پیامبرانه، در میانه میدان ستبر و استوار، سربلند و سرفراز بایستد؛ گام پس ننهد، و به پای جان و تا فدای جان نیز بایستد.
در عصر و عالم جدید، شانهبهشانه چنین ایمانِ ستبر و عزمِ استوارِ پیامبرانه، شناخت و فهم عمیق از راستی و کاستیِ خیزشها و ریزشهای فکری، و زیر و زِبَر شدنهای نفسگیری که در حیات مدنی و معنوی جامعهها و جمعیتهای میلیاردی سیاره زمین رخ داده و همچنان شتابان، افسارگسیخته و رهاشدهتر از پیش رخ میدهد، نیز اجتنابناپذیر و ضروری است. اجتنابناپذیر و ضروری است که میراثبان و پرچمدار چنین آوردگاهی بداند، بشناسد و بفهمد در کدام عصر و عالم بهسر میبرد و دلداده و دلبسته کدام سنت و میراث متعالی است. وقتی وارد لایهها و زیرلایهها و مخفیگاههای پنهان تاریخ، و تاریخ باطنی و باتن تاریخ میشویم، و از سطح، پوسته، رویه و سویه بیرونیِ رخدادها و پیامدها عبور میکنیم، درمییابیم و میفهمیم که اختلاف و تفاوت میان شکستخوردگان و پیروزشدگان در کشمکشها و جنگهای میان باطلها، غافلها، شیطانها و شرورها تا چه اندازه اندک، و شباهت میانشان تا چه اندازه ریشهای بوده است؛ و نیز درمییابیم که تا چه میزان، کشمکش و جدال و جنگِ باطلها، هم در وقوع و هم در پیامد، باطل و بیهوده بوده است. همه تاریخ، صرفاً کشمکش و جدال میان باطلها نیست؛ بلکه آوردگاه و نبرد میان نیک و بد، راستی و ناراستی نیز بوده و هست؛ بهویژه آنجا و آنگاه که در آسمان و آسمانیان بر روی زمین و زمینیان گشوده شده است، و هنگامه یا گاه رستاخیز و خیزشهای عظیم «وجودی» و معنوی فرا رسیده است.
در آنجا و آنگاه، توازن میان «رخدادها» و «پیامدها» بهگونهای ژرف و بنیادین بههم میریزد؛ و امرِ کیفی، روحانی، سرچشمهای و فراتاریخی بر تاریخ، و بر کمیت و حجم و تراکم رخدادها و پیامدها چیره میشود و سروری میکند. ماجرای حیات روحانی و سیر رازناک وجودی انسان، سرشار از چنین تجربههای ژرف، ریشهای و سرچشمهای است. ناصریه، زادگاه عیسی بن مریم (ع)، یا عیسای ناصری، همانند اورشلیم نبوی و دیگر شهرهای سرزمین فلسطینیان و یهودیانِ نبوی در روزگار باستان، در مرز دو امپراتوری بزرگ و نیرومند قرار داشت؛ امپراتوریهایی که یک هزاره شانهبهشانه هم ساییده بودند، پنجه در پنجه هم نهاده بودند، و گاهبهگاه میانشان جابهجایی و دستبهدست شدن رخ میداد.
این شهرها، نه از نظر جمعیت و نه از نظر ثروت و شکوه، همانند شهرهایی چون تیسفونِ پایتخت ساسانیان یا رمِ پایتخت رومیان پرشمار، رنگارنگ و برخوردار از مکنت و آبادانی نبودند؛ بلکه شهرهایی کوچک و از نظر اقتصادی فقیر بودند، و مردمانشان در تنگنای معیشتی بهسر میبردند. به صلیب کشیدن محکومان نیز در میان آنان شیوهای رایج و نهادینهشده بود. عیسای ناصری در میان چنین مردمانی، و در دل چنین فرهنگ، سنت و میراثِ ستبر و متصلبِ یهودیتِ نبوی زاده شد. یهودیانِ نبوی در انتظار مولود و موعودِ رهاییبخشِ قوم خود بودند.
خلافآمدِ تاریخ را ببینید: آنکه در انتظارش بودند آمده بود، اما نه دیدندش و نه شنیدندش؛ نیوشای مژدههای خوشش نشدند. یهودیانِ متعصب و متصلب در سنت و میراث و باورهای نیاکانیشده خود، در میانه انتخاب و آزمونی بزرگ ایستاده بودند: یا میبایست برای همیشه از انتظار و باورهای متصلب خود دست میکشیدند و نیوشای مژده خوش عیسای ناصری میشدند، یا او را انکار میکردند و بر دین و باورهای نیاکانیِ خود پای میفشردند. آنان راه دوم را برگزیدند؛ و به خواست فریسیانِ یهود، که متعصبترین و قشریترینشان بودند، و به فرمان فرماندار رومی آن روزگار، پونتیوس پیلاتوس، عیسای مسیح (ع) به صلیب آویخته و مصلوب شد.
مکهای که محمد بن عبدالله در آن زاده شده بود و دعوت رسولانهاش را در دهه پنجم زندگیاش آغاز کرده بود، شهری کوچک و قبیلهای بود و آب و هوایش ناخوش و ناگوار بود. فرهنگ و آیین غالب مردمانش مشرکانه و ناصمیمی و متعصبانه و متصلبانه و ستیزجویانه یا جاهلی و کمبرخوردار از اقتصاد و معیشت و زندگی مرفهانه بود. تجارت محدود و تندخویی و جهالت مرسوم و سرودن و خواندن شعر و رجز و نوشیدن شراب و راندن شهوت و کشیدن شمشیر و منازعات و کشمکشهای قبیلهای و راه و کاروانزنی، تنور زندگیشان را گرم و گاه شعلهبیز میکرد.
مکه شهری بود که مردمانش در حاشیه تاریخ میزیستند؛ حاشیهنشینان تاریخ بودند. کعبه توحیدش را ابراهیم(ع) پس از هجرت از قلب تاریخ روزگار خود، یعنی بینالنهرین تاریخی، در بیرون از تاریخ در سرزمین حجاز در مکه بنیاد نهاده بود. خانه مقدسی که بنیاد نهاده شده بود تا پرستشگاه خدای یگانه و خانه و قبله توحیدِ موحدان باشد و بماند، به مرور زمان خانه مقدس بتان قبایل عربی که هر کدام بت یا بتهای قبیلهای خود را میپرستیدند، شده بود. محمد بن عبدالله در دامن چنین شهری و در آغوش چنین فرهنگی زاده شد. در شهری زاده شده بود که شهری حاشیهای و در حاشیه تاریخ بود و مانده بود.
برآمدن و بعثت رسولالله به ظاهر «رخدادی» در مقیاسی کوچک بود و در شهری حاشیهای و خُرد رقم میخورد و اتفاق میافتاد. به دیگر سخن در مکهی سرزمین حجازِ جمعیتهای قبیلهای و قبیلههای عرب و مستعرب آن روزگار، بعثت و رسالتش افق میگشود. جنگها یا غزوات پیامبر نیز با مشرکان و معاندان روزگار خود در مقیاسی کوچک و محدود به لحاظ کمی اتفاق میافتاد. ظاهری و صورتی و رویهای و پوستهای قبیلهای داشت؛ پوشش قبیله بود و مغزش ژرف و آسمانی و رازناک. از نوع جنگها و لشکرکشیهای بزرگ شاهانه نبود. رویارویی سپاهیان و نظامیان و ارتشیان حرفهای و آزموده و مجهز به انواع جنگافزارهای آن دوران نبود. به ظاهر قبیلهای بود و در قامت و حیطه منازعات و کشمکشها و جنگهای خُرد قبیلهای اتفاق میافتاد.
علیالمعمول، سویه و رویه و پوسته و سطح بیرونی و ظاهر رخدادها به لحاظ کمی و صوری نیز چنین گواهی میدهند؛ از لایهها و زیرلایههای نهان و باطنیتر رخدادها و پیامدها چیزی به ما نمیگویند و راستیای را بر ما آشکار نمیکنند. نه تنها گواهی نمیدهند، که راستی و ژرفای معنا و حکمت و خِرَد رخدادها و پیامدشان را بر ما پنهان هم میکنند. وصف و روایت سویه و پوسته و رویه بیرونی رخدادها حتی درست و دقیق و نعلبهنعل هم نقل شود لزوماً چیزی از راستی و باطن رخدادها و گستره و دامنه پیامدها را به ما نمیگویند، بر ما آشکار نمیکنند و گواهی نمیدهند. نه تنها آشکار نمیکنند و گواهی نمیدهند که اغلب رهزن هم میشوند و مخفیکاری هم میکنند و مانع بر سر راه عقل و هوش و فهم ما در ورود و دستیابی به لایههای نهانتر و راستی رخدادها و گستره و دامنه پیامدهایشان میشوند.
گاه یک حدیث ژرف، یک روایت رسولانه و حکیمانه از لایههای درون، از مغز و اهمیت رخدادها و دامنه و گستره پیامد سرنوشتسازشان بر تاریخ و فرهنگ و حیات مدنی و معنوی جامعه و جهان بشری ما را به مراتب راستتر و عمیقتر از طومار قطور وصفهای بیرونی و روایت سویهها و پوستههای برینی رخدادها و پیامدها را بر ما آشکار کرده و گواهی داده است. تاریخشناسان ژرفکاو و ژرفنگر به هر میزان که از لایهها و سویهها و پوستههای بیرونی و صوری و ظاهر رخدادها عبور کرده و وارد لایههای درونی و نهان و ژرف و هسته درون وقایع اتفاقیه نزدیکتر و نزدیکتر شدهاند، به منظر و معرفت و فهمی راستین و ژرفتر از رخدادها و پیامدشان دست یافتهند.
بار عظیم و سنگین و ژرفای معنا و حقیقتِ آگاهیبخشی را که این حدیث نبوی در تعبیر اهمیت فرازآمدن امام علی (ع) بر دشمن در نبرد خندق بر شانه گرفته است را ببینید: «ضَرَبهُ علیِّ یومَ اَلخندقِ اَفضَلُ مِن عِبادهِ اَلثَقَلین». ضربتی که پیامدش در تاریخ بس عظیم بود؛ تاریخی که سنگ آسیابش بر مدار کتاب و کلامی دیگر و دیانت و معنویتی دیگر به حرکت درمیآمد!
نخستین اذان و بانگ الله اکبری را که پس از فتح مکه به خواست پیامبر، بلال حبشی بر بام بلند کعبه برشد و رسا و شیوا و غرا بخواند؛ چه کسی گمان برده بود پس از یک هزاره و نیم همچنان بانگ خوشش از مأذنه مساجد پرشکوه و زیبا در شرق و غرب و شمال و جنوب سیاره زمین شنیده شود. یک اذان بر بام کعبه اما ارتعاش امواج قدسیاش به گستره و پهنای یک جهان تاریخ! چنین است احاطه فراتاریخ و آسمان و آسمانیان بر تاریخ و زمین و زمینیان: «وَالَّلهُ مِن وَرائِهم مُحِیطُ» (بروج/۲۲). آن پرچم، آن سنت و میراث نبوی از یاد رفته را اینک در قلب مدیترانه شرقی در سرزمینی نبوی، ملتی در کف عزت و بر شانه ایمان خویش گرفته و به اهتزاز آورده است که به نام همان الله اکبری آراسته و آذین بسته است که یک هزاره و نیم پیش بلال بر بام بلند کعبه برشد و خوش خواند و خوش و رسا و شیوا در گوشها نواخت.
شعار غالب بر بام خانهها در انقلاب بهمن ۵۷ و سالهای پس از انقلاب، بانگ «الله اکبر» بود. دو سده پیش از برآمدن انقلاب بهمن ۵۷، فردریک نیچه فیلسوف را میبینیم، بر بام مدرنیته نشسته است و میگوید: «خدا مرده است». از گذشتن و فراگذشتن سنت و میراث دیرینه و دیرپای اخلاق نیک و بد سخن میگوید و کتاب «فراسوی اخلاق نیک و بد» را قلم و رقم میزند.
طرح «ابرمرد» زمینی و سروری زمینیان را در مرگ خدا و پایان ایمان و امید به سنت و میراث تاریخ متعالی و سروری آسمان و آسمانیان را درمیاندازد. دو سده سپستر، در قلب مدیترانه شرقیِ ایران نبوی، ایرانیان را میبینیم به زعامت شخصیتی اصیل و انسان ریشهها و روحانیمردِ برآمدن از بطن و بسترِ سنت و میراث دیرینه و دیرپای نبوی، بپا خاستهاند و ندا میشنوند و ندا میدهند: خدا زنده است و همیشه هم زنده است. خدا نمرده است؛ سنت و میراث و ایمان و امید به او هم زنده است: «الله اکبر»! آن ایمان به آن سنت و میراثی که به تعبیر نیچه در قاره و منطقههای غربی تاریخ مرده بود و پایان گرفته بود و خدایش هم مرده بود؛ اینجا در قلب ایران نبوی خدای یگانه از ازل تا ابد «حی» است و درهای رحمت آسمان و آسمانیانش را به روی زمین و زمینیان در قلب ایران نبوی گشوده است. پس از دو سده و نیم غروب و شفق تاریخی و زوال مدنی و معنوی، اینک و اینجا و در این سرزمینِ سنت و میراث نبوی، بار دیگر در فجر و فلق و افتتاحی عظیم، خدای یگانه با اسم جلالهاش با انسان سخن میگوید؛ با ملتی که بپاخاسته و به آوردگاهی عظیم و سرنوشتساز فرایش خوانده شده است، به آوردگاهی بهغایت تعیینکننده و سرنوشتساز!
برای یک ذهن دهرزده و دهریمشرب اینها همه «اساطیرالاولین» است و «ایدئولوژیک» و آرمانپسندانه! در نگاه رایجِ سطحیِ روشنفکران دهرزده، به تعبیر حافظ «دوران گرفته»، پنج دهه زیستن و دست و پنجه فشردن و جنگ بپا داشتن و جنگیدن با غولهای افزونخواه و قدرتهای مسلط و اربابان قدرت و سرمایه و ثروت عالم مدرن، پرخسارت و پرهزینه و تاوانش بس سنگین برای مُلک و ملت بوده است. بیش از آنکه سرمایه و غنیمتی به کف آمده باشد؛ ثروت و غنیمت و فرصتهای بسیار را از کف ربوده است. کشمکش بیهوده با قلدرها و قدرتهای مسلط روزگار، جامعه را خسته و فرسوده کرده است. نحوه نگاه دیگری هم هست که پوستهای و رویهای و سطحی و سطحینگر نیست، دهرزده و دورانگرفته و دمدستی هم نیست.
از جنس دیگر و بر سیاق دیگر است؛ ژرفنگر است و غواصی لایههای نهان و زیرین و فهم عمیقتر رخدادها و پیامدهایشان برایش مسئله است. به گستره و دامنه و افق پیامدها در آن سوی افتتاح تاریخ فردایی که چه بسا بر محور سنت و میراث اوست میاندیشد. چونان عارفان ژرفبین، ژرفای رخدادها و افق و گستره پیامدها را میبیند. به تعبیر حضرت مولوی در مثنوی: هین ز لای نفی، سرها برزنید زین خیال و وهم سر بیرون کشید ای همه پوسیده در کون و فساد جان باقیتان نرویید و نزاد گر بگویم شمهای زان نغمهها جانها سر برزند از دخمهها گوش را نزدیک کن کآن دور نیست لیک نقل آن به تو دستور نیست هین که اسرافیل وقتاند اولیا مرده را زیشان حیات است و حیا جانهای مرده اندر گور تن برجهد ز آوازشان اندر کفن گوید این آواز ز آوازها جداست زنده کردن کار آواز خداست ما بمردیم و به کلی کاستیم بانگ حق آمد همه برخاستیم (مثنوی معنوی: د، ب، ۱۲۲۶-۱۹۳۱) آری:
ما بمردیم و به کلی کاستیم/بانگ حق آمد همه برخاستیم. چه کسی گمان برده بود و در خیالش میگنجید؛ آن جامعه روزگار هرزگی و بردگی و بندگی سلسله پهلوی و سیطره و سروری اربابان قدرت و سرمایه و ثروت غرب مدرن، چنان طوفانی و توفنده بپا خیزد و چنان قیامتی بپا کند و چنان پنج دهه بیوقفه و بیامان و نفسگیر و پرقوّت و پرقدرت و دلیرانه، پنجه در پنجه اَبَراربابان قدرت و غولها و قارونهای سرمایه و ثروت و مسلط بر منابع حیاتی سیاره زمین بگذارد و هیمنه ابوالهولی آنها را در هم بشکند و روان و رفتارشان را چنان در هم بریزد و چنان گیج و آشفته و آشوبناک و خشمگین و خشمناکشان کند که دنگ و منگ و گیج و غیژ، روز هذیان بگویند و شب کابوس ببینند!
در این سوی سنگر و آوردگاه، مجاهدان دلیر و جانبرکف و سنگرداران و میراثبانانی را ببینید با وقار و استوار و مؤمنانه و امیدوار، از سنت و میراث نبوی، از شرافت و عزت و از سرزمین ارزشهای متعالی و معنوی خود پاسداری کنند؛ و در آن سو نیز تهیدستی و مسکنت معنوی حاکمان نظامهای سیاسی جامعه جهانی را میبینید که عربده تهدید میکشند و با دهانی آتشناک و زبانی تیز و دراز فحاشی میکنند و پشت به ارزشهایی کردهاند که در ذیلشان سه قرن سنگین و سهمگین، توانسته بودند و موفق هم شده بودند جامعهها و جمعیتهای میلیاردی سیاره زمین را مفتون و مقهور خود کنند و به زیر بکشند و به بردگی بگیرند. اینک که کوس رسواییشان به صدا درآمده و در گوش و هوش جامعهها و جمعیتهای میلیاردی سیاره زمین شنیده میشود، برایشان گران است شوک سنگینی که بر پیکر غول قدرت و قوّت و قلدریشان وارد آمده بپذیرند! نه میخواهند، نه میدانند چگونه بپذیرند! به سخن نغز و ژرف و حکیمانه فردوسی خردمند: که هرکو به بیداد جوید نبرد/جگرخسته بازآید و روی زرد.