به گزارش خبرنگار مهر، سیر تحول فلسفه غرب را میتوان به عنوان حرکتی از «هستیشناسی کلنگر» به سوی «شناختشناسی سوژهمحور» و در نهایت «کارکردگرایی» توصیف کرد. در آغاز، فلسفه در یونان باستان با پرسش از «آرخه» یا مادهالمواد عالم آغاز شد. متفکرانی چون تالس، هراکلیتوس و پارمنیدس به دنبال فهم حقیقت بنیادین جهان بودند.
با ظهور سقراط، افلاطون و ارسطو، این تفکر نظم یافت. ارسطو با تدوین منطق و طبقهبندی علوم، مسیری را گشود که در آن فلسفه به عنوان «مادر علوم» شناخته میشد. با این حال، در این دوران، فلسفه بیشتر معطوف به کشف حقایق ثابت و لایتغیر جهان بود و جنبه نظری بر جنبه عملی غلبه داشت.
با ورود به دوران میانه، فلسفه غرب با کلام مسیحی گره خورد. در این دوره، عقل در خدمت ایمان قرار گرفت، اما پرسشهای فلسفی همچنان حول محور خدا، روح و جهان باقی ماند. تحول کلیدی اما در دوران رنسانس و سپس عصر روشنگری رخ داد. در این مقطع، چرخشی عظیم در تفکر غربی پدیدار شد که از آن به «چرخش سوبژکتیو» یاد میشود. دکارت با مطرح کردن «کوژیتو» (من میاندیشم، پس هستم)، سوژه انسانی را به مرکز عالم منتقل کرد. دیگر پرسش اصلی این نبود که «جهان چیست؟»، بلکه پرسش این بود که «من چگونه میتوانم جهان را بشناسم و بر آن مسلط شوم؟».
این تغییر پارادایم، مبنای تولد علوم انسانی مدرن شد. در قرن هجدهم و نوزدهم، فیلسوفانی چون کانت و هگل، عقل بشری را به عنوان مرجع نهایی قانونگذاری در نظر گرفتند. کانت با نقد عقل محض، حدود شناخت را مشخص کرد و با نقد عقل عملی، راه را برای اخلاق و حقوق سکولار باز کرد. پس از آن، پوزیتیویسم به رهبری آگوست کنت، تیر خلاصی را به متافیزیک سنتی زد و اعلام کرد که تنها دانش معتبر، دانشی است که بر تجربه و مشاهده استوار باشد. اینجاست که علوم اجتماعی، روانشناسی و اقتصاد به عنوان رشتههایی مستقل که از متدولوژی علوم طبیعی پیروی میکنند، متولد شدند.
علل کاربستپذیری فلسفه غرب در علوم انسانی
یکی از مهمترین پرسشها این است که چرا فلسفه غرب به سادگی به دستورالعملهای اجرایی در حقوق، سیاست و اقتصاد تبدیل میشود؟ پاسخ را باید در «نسبت فلسفه با واقعیت عینی» جستجو کرد. فلسفه غرب در مسیر تحول خود، از آسمان به زمین فرود آمد. از زمان فرانسیس بیکن که شعار «دانایی توانایی است» را سر داد، هدف دانش از «کشف حقیقت برای حقیقت» به «تسلط بر طبیعت و سازماندهی جامعه» تغییر یافت.
در غرب، فلسفه صرفاً یک بحث انتزاعی در مورد وجود نیست، بلکه مبنای «عقلانیت ابزاری» (Instrumental Reason) است. برای مثال، لیبرالیسم به عنوان یک مکتب سیاسی، ریشه در معرفتشناسی آمپریسم (تجربهگرایی) لاک و هیوم دارد. وقتی اصالت با حس و تجربه باشد، حقوق فردی و مالکیت بر اساس نیازهای ملموس بشر تعریف میشود، نه بر اساس کمالات نفسانی یا حقایق قدسی. به همین ترتیب، اقتصاد مدرن بر پایه فلسفه یوتیلیتاریانیسم (فایدهگرایی) بنا شده است که سعادت را در بیشینه کردن لذت و کمینه کردن رنج مادی میبیند. این نگاه، به سرعت به فرمولهای ریاضی و سیاستگذاریهای پولی و مالی تبدیل میشود.
چالش رکود و انتزاع در فلسفه اسلامی و ایرانی
در مقابل، فلسفه اسلامی، بهویژه در قرون اخیر، مسیری متفاوت را طی کرده است. همانطور که در منابع اشاره شده، فلسفه اسلامی پس از ابنرشد در جهان تسنن رو به افول گذاشت اما در جهان تشیع با سهروردی و میرداماد و در نهایت صدرالمتألهین شکوفا شد. حکمت متعالیه صدرا، اوج شکوه عقلانیت اسلامی است که میان برهان، عرفان و قرآن جمع میکند. اما نکته منتقدانه اینجاست که این فلسفه به شدت در «امور عامه» و «هستیشناسی انتزاعی» متوقف مانده است.
بسیاری از اندیشمندان معتقدند که علوم انسانی موجود، ثمره مستقیم فلسفه غرب است زیرا آن فلسفه، «انسان» را به عنوان موجودی خودبنیاد تعریف کرده است. در حالی که در فلسفه اسلامی، انسان همواره در پیوند با مبدأ وجود (خدا) تعریف میشود. این نگاه غایی و توحیدی، اگرچه از نظر کمال انسانی بسیار متعالی است، اما به دلیل عدم استخراج «فلسفههای مضاف» (مانند فلسفه حقوق، فلسفه اجتماع، فلسفه اقتصاد)، نتوانسته است به دستورالعملهای جزئی برای مدیریت جامعه مدرن تبدیل شود.
فلسفه اسلامی بیشتر به «بود و نبود» میپردازد تا «باید و نباید»های اجتماعی. به عبارت دیگر، شکافی میان «هستیشناسی» و «سیاستگذاری» در سنت ما وجود دارد.
در حالی که در غرب، فلسفه سیاسی مستقیماً از دلِ تعریف جدید انسان و جامعه بیرون میآید، در سنت ما، فلسفه در اتاقهای خلوت حکما باقی مانده و راهی به تدوین قوانین ترافیکی، ساختارهای بانکی یا نظریات روانشناختی پیدا نکرده است. به همین دلیل است که گفته میشود «علوم انسانی با فلسفه راکد، متحول نمیشود»؛ یعنی تا زمانی که فلسفه اسلامی نتواند به پرسشهای انضمامی بشر معاصر در مورد آزادی، عدالت اجتماعی، تورم و گسستهای روانی پاسخ دهد، نمیتواند رقیبی برای علوم انسانی غربی باشد.
چرا غرب راحتتر به «دستورالعمل» میرسد؟
دلیل اصلی سهولت تبدیل فلسفه غرب به دستورالعمل، ساختار «پراگماتیستی» و «ساختارمند» آن است. در غرب، پیوند ارگانیک میان سطوح مختلف دانش وجود دارد. این سطوح عبارتند از:مبانی هستیشناختی (مثلاً متریالیسم یا سکولاریسم)،مبانی معرفتشناختی (مثلاً پوزیتویسم)،نظریات علوم انسانی (مثلاً جامعهشناسی ساختارگرا)،تکنولوژیهای اجتماعی و دستورالعملها (مثلاً مدیریت دولتی یا حقوق مدنی)
در این زنجیره، هر حلقه به طور منطقی از حلقه قبلی استنتاج میشود. اما در فضای اندیشه اسلامی، ما معمولاً در حلقه اول (مبانی) بسیار قوی هستیم، اما در حلقههای دوم و سوم با خلأ مواجهیم. ما میخواهیم مستقیماً از «اصالت وجود» به «اقتصاد اسلامی» برسیم، بدون اینکه نظریات میانی و متدولوژیهای لازم برای استخراج احکام از آن مبانی را طراحی کرده باشیم.
نسبت فلسفه و تحول در علوم انسانی
همانطور که در دیدگاههای استاد مصباح یزدی و سایر صاحبنظران آمده است، تحول در علوم انسانی مستلزم تحول در «فلسفه مضاف» است. علوم انسانی موجود بر پایه پیشفرضهایی درباره انسان ساخته شدهاند که با مبانی دینی ما ناسازگار است؛ مفاهیمی چون «انسان به مثابه ابزار»، «نسبیگرایی اخلاقی» و «حسگرایی مطلق». غرب به این دلیل موفق شده است که میان فلسفه خود و علوم انسانیاش هماهنگی کامل ایجاد کرده است.
اگر فلسفه اسلامی بخواهد به دستورالعمل دست یابد، باید از حالت دفاعی و انتزاعی خارج شده و به «تفسیر جهان» و «تغییر جهان» بر اساس مبانی خود بپردازد. علوم انسانی غربی ثمره درختی است که ریشهاش در رنسانس است؛ نمیتوان میوه آن درخت را چید و انتظار داشت با ریشههای فلسفه صدرایی سازگار باشد. راه حل، نه نفی مطلق دانش غربی و نه تقلید کورکورانه، بلکه فهم دقیق سیر تطور آن و سپس بازسازی علوم انسانی بر پایه یک «عقلانیت قدسی» است که بتواند برای جزئیات زندگی اجتماعی نیز «مدلسازی» کند.
در نهایت، علت پیشتازی غرب در حوزه دستورالعملهای علوم انسانی، نه در برتری ذاتی مبانی آن، بلکه در «کارکردی شدن» و «زمینی شدن» اندیشه فلسفی آن است. فلسفه غرب به جای پرسش از «ماهیت فرشته»، به پرسش از «ساختار قدرت» پرداخت و به جای بحث در «تجرد نفس»، به بررسی «رفتار مصرفکننده» روی آورد. این تمرکز بر امر جزئی و عینی، کلید موفقیت آنها در تولید دستورالعملهای حقوقی، سیاسی و اقتصادی است. برای رقابت با این جریان، اندیشه اسلامی و ایرانی نیازمند یک «نوزایی فلسفی» است که در آن، مفاهیم متعالی به زبان مدیریت و سازماندهی اجتماعی ترجمه شوند.