خبرگزاری مهر، گروه بین الملل: در سیاست بینالملل، شکست همیشه با سقوط پایتختها یا عقبنشینی ارتشها آغاز نمیشود. گاهی یک قدرت بزرگ زمانی میبازد که شهروندانش دیگر حاضر نباشند هزینه رؤیاهای ژئوپلیتیکی حاکمان را بپردازند. تاریخ آمریکا مملو از همین لحظات است؛ از ویتنام گرفته تا عراق و افغانستان. جنگهایی که در ابتدا با وعده اقتدار، امنیت و پیروزی سریع آغاز شدند اما در نهایت به فرسایش داخلی، بحران اعتماد عمومی و شکاف اجتماعی ختم شدند. اکنون به نظر میرسد دولت دونالد ترامپ نیز در مواجهه با ایران در حال ورود به همان چرخه فرسایشی است؛ چرخهای که بیش از آنکه در میدان نبرد تعیین تکلیف شود، در اقتصاد، افکار عمومی و فضای سیاسی داخل آمریکا سرنوشت خود را پیدا میکند.
خستگی فضای سیاسی آمریکا
فضای سیاسی آمریکا در سال ۲۰۲۶ بیش از هر زمان دیگری بوی خستگی میدهد؛ خستگی از جنگ، از هزینههای بیپایان نظامی و از وعدههایی که هرگز محقق نشدند. ترامپ زمانی با شعار «اول آمریکا» و بازگرداندن عظمت اقتصادی وارد کاخ سفید شد. او تلاش کرد تصویری از یک رهبر مقتدر ارائه دهد که میتواند با زبان تهدید و فشار، رقبای واشنگتن را وادار به عقبنشینی کند. اما اکنون همان پروژه قدرتنمایی در برابر ایران به یکی از بزرگترین بحرانهای سیاسی و اجتماعی دولت او تبدیل شده است.
مشکل اصلی دولت ترامپ این است که جنگ یا تقابل با ایران، برخلاف تصور اولیه، نه کوتاهمدت بود و نه کمهزینه. در واشنگتن این تصور وجود داشت که فشار حداکثری اقتصادی و نمایش قدرت نظامی میتواند تهران را در مدت کوتاهی وادار به عقبنشینی کند. اما جنگ چهل روزه نشان داد که ایران توانسته معادله را به شکلی مدیریت کند که آمریکا در یک وضعیت فرسایشی گرفتار شود؛ وضعیتی که هر روز هزینه بیشتری بر دوش دولت آمریکا میگذارد.
ترامپ با چه بحرانهایی مواجه است؟
در چنین شرایطی، بحران اصلی برای ترامپ صرفا ناکامی در میدان ژئوپلیتیک نیست؛ بحران واقعی، فرسایش سرمایه اجتماعی در داخل آمریکاست. افکار عمومی آمریکا دیگر مانند دو دهه قبل پذیرای جنگهای پرهزینه و بیانتها نیست. جامعه آمریکا پس از تجربه تلخ عراق و افغانستان به این جمعبندی رسیده که مداخلات نظامی لزوما امنیت و رفاه بیشتری تولید نمیکنند. برعکس، این جنگها اغلب به تورم، افزایش بدهی عمومی، بحران روانی سربازان بازگشته از جنگ و شکافهای سیاسی عمیقتر منجر شدهاند.
امروز شهروند آمریکایی وقتی به قبضهای انرژی، قیمت بنزین یا هزینههای روزمره زندگی نگاه میکند، ارتباط مستقیمی میان مشکلات اقتصادی خود و سیاست خارجی تهاجمی واشنگتن میبیند. این همان نقطهای است که جنگ از یک مسئله امنیتی به یک بحران معیشتی تبدیل میشود. برای خانوادهای در اوهایو یا پنسیلوانیا، حضور ناوهای آمریکایی در خلیج فارس هیچ معنای ملموسی ندارد؛ آنچه اهمیت دارد، افزایش قیمت سوخت، تورم و کاهش قدرت خرید است. به همین دلیل، هرچه درگیری با ایران طولانیتر میشود، شکاف میان دولت و جامعه نیز عمیقتر خواهد شد.
نکته مهمتر این است که بحران کنونی تنها محدود به دموکراتها یا مخالفان سنتی ترامپ نیست. حتی در بدنه اجتماعی جمهوریخواهان نیز نشانههای تردید دیده میشود. بخش مهمی از پایگاه رأی ترامپ از طبقات متوسط و کارگرانی تشکیل شده که او به آنها وعده داده بود اقتصاد را احیا کند، مشاغل را بازگرداند و آمریکا را از جنگهای فرسایشی دور نگه دارد. اکنون همان بدنه اجتماعی احساس میکند دولت به جای تمرکز بر مشکلات داخلی، منابع کشور را در یک تقابل پرهزینه خارجی مصرف میکند؛ تقابلی که افق روشنی برای پایان آن وجود ندارد.
شکاف سیاسی در آمریکا
همین مسئله باعث شده شکاف سیاسی در آمریکا وارد مرحله خطرناکتری شود. دموکراتها دولت را متهم میکنند که بدون استراتژی روشن وارد تقابل با ایران شده و کشور را در آستانه یک بحران بزرگ قرار داده است. در مقابل، بخشی از جمهوریخواهان نیز به تدریج نسبت به ادامه این روند مردد شدهاند. این وضعیت یادآور سالهای پایانی جنگ عراق است؛ زمانی که حتی حامیان اولیه جنگ نیز به این نتیجه رسیدند که واشنگتن در باتلاقی گرفتار شده که خروج از آن بسیار دشوار است.
از منظر راهبردی نیز دولت ترامپ با یک بنبست جدی روبهروست. واشنگتن نه توانایی ورود به یک جنگ گسترده و تمامعیار را دارد و نه میتواند به سادگی از تنشها عقبنشینی کند. ورود به جنگ گسترده، به معنای تحمیل هزینههای نجومی اقتصادی و انسانی به آمریکاست؛ هزینههایی که جامعه آمریکا آمادگی پذیرش آن را ندارد. اما عقبنشینی نیز برای ترامپ تبعات سیاسی سنگینی خواهد داشت، زیرا از نگاه بسیاری به معنای پذیرش شکست در برابر ایران خواهد بود.
در این میان، ایران تلاش کرده بازی را در سطحی مدیریت کند که آمریکا همواره در وضعیت «نه جنگ، نه صلح» باقی بماند. این دقیقا همان سناریویی است که بیشترین فشار را بر واشنگتن وارد میکند. زیرا آمریکا در چنین شرایطی مجبور است هم هزینههای سنگین نظامی را بپردازد و هم با بحران روانی و سیاسی ناشی از نبود پیروزی روشن مواجه شود. برای یک ابرقدرت، فرسایش تدریجی اعتبار و بازدارندگی، گاهی خطرناکتر از یک شکست مستقیم نظامی است.
شکسته شدن تصویر آمریکا به عنوان قدرت بلامنازع
واقعیت این است که تصویر آمریکا به عنوان قدرت بلامنازع جهانی در سالهای اخیر به شدت آسیب دیده است. خروج آشفته از افغانستان، ناکامی در مهار بحرانهای منطقهای و اکنون گرفتار شدن در تقابل فرسایشی با ایران، همگی این پیام را به جهان مخابره کردهاند که واشنگتن دیگر توان مدیریت یکجانبه نظم بینالملل را مانند گذشته ندارد. این مسئله تنها یک بحران خارجی نیست؛ بلکه به بحران اعتماد در داخل آمریکا نیز دامن میزند. جامعهای که احساس کند دولتش دیگر قادر به کنترل تحولات جهانی نیست، به تدریج اعتماد خود را به ساختار سیاسی از دست میدهد.
از سوی دیگر، اقتصاد آمریکا نیز تحمل یک بحران طولانیمدت دیگر را ندارد. افزایش هزینههای نظامی در شرایطی رخ میدهد که دولت آمریکا با بدهی سنگین، تورم و شکاف طبقاتی فزاینده مواجه است. جنگ یا حتی تنش پایدار در خاورمیانه، مستقیماً بر بازار انرژی، زنجیره تأمین و ثبات اقتصادی آمریکا اثر میگذارد. همین مسئله باعث شده بسیاری از تحلیلگران آمریکایی هشدار دهند که ادامه این روند میتواند به یکی از عوامل تعیینکننده در انتخابات آینده تبدیل شود.
ترامپ اکنون در وضعیتی قرار گرفته که هر تصمیمی برای او هزینهزاست. اگر تنش را افزایش دهد، خطر گسترش بحران و تشدید نارضایتی داخلی وجود دارد. اگر عقبنشینی کند، رقبای سیاسی او این اقدام را نشانه ضعف و شکست معرفی خواهند کرد. به همین دلیل، دولت آمریکا عملا در یک تله راهبردی گرفتار شده است؛ تلهای که نه خروج آسانی از آن وجود دارد و نه چشمانداز روشنی برای پیروزی.
آنچه امروز در آمریکا دیده میشود، بیش از هر چیز نشانه فرسایش تدریجی «رویای اقتدار بدون هزینه» است. دههها سیاستمداران آمریکایی تلاش کردند این تصور را ایجاد کنند که واشنگتن میتواند همزمان هم قدرت نظامی بلامنازع جهان باشد و هم رفاه داخلی را حفظ کند. اما تجربههای پیدرپی نشان داده که جنگهای طولانیمدت در نهایت از درون، ساختار اجتماعی و اقتصادی آمریکا را فرسوده میکنند.
پایان سخن
شاید مهمترین تحول امروز این باشد که جامعه آمریکا دیگر مانند گذشته به روایتهای رسمی درباره جنگ اعتماد ندارد. مردم میپرسند چرا باید میلیاردها دلار صرف درگیریهایی شود که نتیجه مستقیمی برای زندگی آنها ندارد. این پرسش، همان نقطهای است که مشروعیت سیاست خارجی تهاجمی واشنگتن را زیر سؤال میبرد.
دولت ترامپ اکنون بیش از آنکه در تهران با بحران مواجه باشد، در خیابانهای آمریکا با بحران مشروعیت روبهروست. دشمن اصلی او نه صرفاً ایران، بلکه فرسایش اعتماد عمومی، فشار اقتصادی و جامعهای است که دیگر حاضر نیست هزینه جنگهای بیپایان را بپردازد. تاریخ بارها نشان داده قدرتهایی که نتوانند میان جاهطلبی خارجی و ثبات داخلی توازن برقرار کنند، دیر یا زود از درون دچار بحران میشوند. شاید بزرگترین تهدید برای پروژه «عظمت دوباره آمریکا» نیز دقیقا همین باشد؛ جنگی که قرار بود نشانه اقتدار باشد اما اکنون به پاشنه آشیل واشنگتن تبدیل شده است.