کوفه تکرار نشد؛ روایت ۱۵۰ شبی که مردم در میدان ماندند

کوفه تکرار نشد؛ روایت ۱۵۰ شبی که مردم در میدان ماندند

یادداشت مهمان_سیده فائزه پاکزاد، فعال رسانه: برخی صحنه‌ها را نمی‌توان فقط با عدد و آمار روایت کرد. بعضی لحظه‌ها آن‌قدر عمیق و چندلایه‌اند که اگر بخواهی آن‌ها را فقط در چند جمله خبری خلاصه کنی، بخش مهمی از حقیقت را از دست می‌دهی. برای فهمیدن آنچه در یک روز یا یک دوره تاریخی بر جامعه گذشته است، باید میان مردم ایستاد؛ باید صدای آن‌ها را شنید، نگاه‌هایشان را دید و لحظه‌هایی را ثبت کرد که فراتر از یک خبر کوتاه هستند.

آنچه در این ۱۵۰ شب گذشت، فقط مجموعه‌ای از تجمع‌ها، مراسم‌ها و رویدادها نبود؛ روایتی بود از مردمی که در روزهای متفاوت، از اندوه تا امید، از دعا تا شادی، از نگرانی تا آرامش، کنار هم ماندند. روایتی از مردمی که در یک بزنگاه تاریخی، انتخاب کردند فقط تماشاگر نباشند.

همه چیز از سحر دهم اسفند ۱۴۰۴ آغاز شد؛ سحری که قرار بود مثل بسیاری از سحرهای دیگر بگذرد. تازه سحری را خورده بودم و آماده می‌شدم یکی دو ساعت استراحت کنم. خستگی شب هنوز در تنم مانده بود که ناگهانصدای تلاوت قرآن در فضای خانه پیچید: «یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ، ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً»

نگاهم به صفحه تلویزیون افتاد. زیرنویس شبکه خبر همه چیز را گفته بود؛ خبری که باور کردنش برای بسیاری سخت بود: «شهادت قائد امت، حضرت آیت‌الله العظمی سید علی حسینی خامنه‌ای»

خانه در سکوت فرو رفت. سکوتی سنگین که فقط چند لحظه دوام داشت. بعد، صدای گریه بلند شد. هیچ‌کس آماده شنیدن چنین خبری نبود. انگار ذهن آدم‌ها نمی‌توانست میان آنچه می‌دید و آنچه واقعیت داشت، ارتباط برقرار کند.

شهر صبحی را آغاز کرده بود که هیچ‌کس انتظارش را نداشت. هنوز در شوک آن خبر بودیم که ناگهان زیرنویس شبکه خبر جمله‌ای تازه روی صفحه نقش بست: «حرکت خودجوش مردم به سمت میدان انقلاب»

دیگر ماندن در خانه ممکن نبود. آن اندوه سنگین، آن بغض فروخورده و آن ناباوری باید جایی خودش را نشان می‌داد. مردم داشتند راهی می‌شدند؛ نه با دعوت رسمی، نه با برنامه‌ای از پیش اعلام‌شده، بلکه با همان حس عمیقی که گاهی انسان را از جای خود بلند می‌کند و به سمت یک مقصد مشترک می‌کشاند.

خیابان‌ها هنوز حال‌وهوای سحر داشتند. هوا تازه روشن شده بود و شهر آرام‌آرام بیدار می‌شد، اما مسیرهای منتهی به میدان انقلاب کم‌کم رنگ دیگری گرفت. آدم‌ها از هر طرف می‌آمدند. یکی با چشمانی اشک‌آلود، دیگری زیر لب ذکر می‌گفت، فردی تلفن همراهش را در دست گرفته بود و خبرها را دنبال می‌کرد. آدم‌هایی که شاید هیچ شناختی از هم نداشتند، اما برای یک دلیل مشترک قدم برمی‌داشتند.

آن صبح، تهران فقط یک شهر نبود؛ خودش تبدیل به یک روایت شده بود. روایتی از مردمی که نمی‌خواستند یک اتفاق بزرگ را در تنهایی خانه‌هایشان تجربه کنند. پیرمردی با عصا آرام قدم می‌زد. کمی آن‌طرف‌تر، مادری دست دختر کوچکش را گرفته بود. جوانی پرچمی را روی دوشش انداخته بود و بی‌آنکه شعاری بدهد، میان جمعیت حرکت می‌کرد. غم، خودش خبر بود.

در سال‌های گذشته مراسم‌ها و اجتماعات مختلفی را دیده بودیم. هرکدام حال‌وهوای خاص خودشان را داشتند و معمولاً می‌شد حدس زد چه تصویری قرار است شکل بگیرد. اما این‌بار چیزی متفاوت بود.

هیچ‌کس نمی‌دانست روزهای آینده چه خواهد شد. سؤال‌ها زیاد بود؛ آینده کشور چه می‌شود؟ مسیر پیش رو چگونه خواهد بود؟ دشمنان چه خواهند کرد؟ اما میان همه این پرسش‌ها، یک چیز روشن بود؛ مردم تصمیم گرفته بودند در خانه نمانند. چه چیزی آدم‌ها را از خانه بیرون کشیده بود؟ آیا فقط اندوه بود؟ اگر فقط اندوه بود، چرا این حضور شب بعد هم ادامه پیدا کرد؟ چرا هفته بعد، ماه بعد، باز هم همان چهره‌ها دیده می‌شدند؟

پاسخ این سؤال بیرون از خانه در خیابان پیدا می‌شد. شیعه، حافظه‌ای تاریخی دارد. حافظه‌ای که فقط در کتاب‌ها نیست؛ در روضه‌ها، هیئت‌ها، دعاها و روایت‌هایی که نسل به نسل منتقل شده‌اند، زنده مانده است. یکی از تلخ‌ترین فصل‌های این حافظه، نامی آشنا دارد؛ کوفه. کوفه فقط یک شهر تاریخی نیست. کوفه نماد یک انتخاب است؛ انتخاب میان ماندن و رفتن، میان هزینه دادن و تماشا کردن. شهری که امیرالمؤمنین(ع) در آن حکومت کرد، اما در بزنگاه‌های سخت، بسیاری از مردمش سکوت را انتخاب کردند. سال‌ها بعد همان شهر برای امام حسین(ع) نامه نوشت؛ هزاران نامه. اما وقتی زمان عمل رسید، بسیاری عقب نشستند.

شاید به همین دلیل است که جمله «ما اهل کوفه نیستیم…» سال‌هاست در فرهنگ عمومی تکرار می‌شود. آن روز برای نخستین بار احساس کردم این جمله فقط یک شعار نیست؛ پاسخی است به یک پرسش تاریخی. اینکه وقتی لحظه انتخاب می‌رسد، انسان کجا می‌ایستد؟ حرکت مردم ادامه پیدا کرد. دیگر فقط یک تجمع در یک میدان نبود؛ خیابان‌ها، چهارراه‌ها و میدان‌های شهر هر شب شاهد حضور مردمی بودند که آمده بودند تا کنار هم بمانند.

این اتفاق محدود به تهران نبود. از پایتخت تا شهرها و روستاهای مختلف ایران، مردم روایت خودشان را ساختند؛ اما تصویر مشترک بود: مردمی که آمده بودند حضورشان را نشان دهند. در میان جمعیت، پرچم ایران بیش از هر چیز دیده می‌شد. پرچم‌هایی که در دست پیر و جوان، خانواده‌ها و نوجوانان بود؛ نشانه‌ای از تعلق و همراهی.

شب اول، شب دوم، شب سوم… کم‌کم چهره‌های آشنا پیدا شدند. پیرمردی که هر شب در همان گوشه می‌ایستاد. جوانی که از شب اول پرچم به دست آمده بود. خانواده‌هایی که کودکانشان را هم همراه خود می‌آوردند.

رسانه‌ها معمولاً تعداد جمعیت را ثبت می‌کنند، اما برای من مهم‌تر از تعداد، استمرار حضور بود. یک شب آمدن، شاید آسان باشد. ده شب آمدن، تصمیم می‌خواهد و ادامه دادن، معنای دیگری دارد.

روزها زندگی جریان داشت. مردم سر کار می‌رفتند، کارهای روزمره‌شان را انجام می‌دادند، اما شب که می‌شد شهر دوباره چهره دیگری پیدا می‌کرد. انگار ایران بعد از غروب، روایت دیگری از خودش نشان می‌داد.

شب‌هایی هم بود که مردم در همان خیابان‌ها، زیر صدای انفجار و غرش پدافند ایستاده بودند. لحظه‌هایی که نگاه‌ها به آسمان می‌رفت و برای چند ثانیه سکوتی سنگین میان جمعیت شکل می‌گرفت. اما واکنش مردم ترس و پراکندگی نبود. همان‌جا می‌ایستادند و صدای «الله‌اکبر» بلند می‌شد؛ صدایی که از گوشه‌ای شروع می‌شد و در میان جمعیت می‌پیچید.

آن لحظه‌ها فقط یک تصویر خبری نبود؛ تصویری بود از مردمی که در مواجهه با تهدید، کنار هم ماندند. با نزدیک شدن شب‌های احیا، حال‌وهوای شهر تغییر کرد. خیابان‌ها دیگر فقط محل عبور نبودند؛ ادامه مسجدها و هیئت‌ها شده بودند. شب هجدهم اسفند، در شب احیای اول، میدان ونک بودم. هوا بسیار سرد بود. چند لایه لباس پوشیده بودم، اما سرمای شب همچنان احساس می‌شد. خستگی یک روز کاری روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد، اما می‌دانستم قرار است شب طولانی‌ای باشد.

برای اینکه خستگی مانع تمرکز نشود، زودتر دعای جوشن کبیر را آغاز کردم. صدای میثم مطیعی در میدان پیچیده بود؛ صدایی که در آن شب‌ها، خستگی و فشار روزهای گذشته را هم می‌شد حس کرد. همان شب خبر جدید منتشر شد: «رهبر جدید انتخاب شد.»

هنوز جمله‌ میثم مطیعی تمام نشده بود که صدای تکبیر با شور مردم در میدان پیچید. شعارها یکی پس از دیگری آمد. آن شب فقط شب اعلام یک خبر نبود؛ شب عبور یک جمعیت از یک دوره پرابهام بود.

بعد از آن شب، حال‌وهوای میدان تغییر کرد. پرچم‌های سیاه همچنان دیده می‌شدند، اما آرام‌آرام لبخندها به چهره مردم بازمی‌گشت. پیام نخست رهبر جدید منتشر شد. برای بسیاری از مردم، این نخستین مواجهه مستقیم با سخنان کسی بود که حالا مسئولیت مهمی بر عهده داشت. مردم درباره جملات پیام صحبت می‌کردند، بخش‌هایی از آن را بازنشر می‌کردند و درباره آینده حرف می‌زدند. جامعه‌ای که با یک سؤال بزرگ روبه‌رو شده بود، حالا به دنبال نشانه‌هایی از مسیر آینده می‌گشت.

روزها گذشت. بهار رسید، اما این حضور تمام نشد. هجدهم فروردین، خبر آتش‌بس منتشر شد. خیلی‌ها تصور می‌کردند میدان‌ها آرام‌آرام خلوت شوند، اما مردم همچنان حضور داشتند. میان جمعیت جمله‌ای شنیده می‌شد: «هستیم تا زمانی که رهبری فرمان بدهد» این جمله برای بسیاری فقط یک شعار نبود؛ خلاصه احساسی بود که در طول این روزها شکل گرفته بود.

بعد از آن، شهر فصل‌های مختلفی را تجربه کرد. میلاد امام رضا(ع) رسید و همان خیابان‌هایی که روزی میزبان اشک و دعا بودند، این بار رنگ شادی گرفتند. بعد از آن، روز عرفه آمد؛ روز دعا و خلوت با خدا و سپس عید غدیر؛ روزی که شهر دوباره رنگ جشن گرفت. اما چیزی که تغییر نکرد، همان حضور مردم بود.

چند روز بعد محرم رسید. همان خیابان‌ها دوباره تغییر کردند. پرچم‌های سیاه برافراشته شد و صدای روضه در شهر پیچید. اما مردم همان مردم بودند. همان پیرمردها، همان جوان‌ها، همان خانواده‌ها. فقط حالشان تغییر کرده بود. قبلا شادی داشتند و حالا اشک. اما ریشه همان بود؛ همان تعلق و همان پیوند.

روزها گذشت و شهر برای مراسم تشییع آماده شد. اما این وداع، فقط بدرقه یک پیکر نبود؛ برای بسیاری از مردم، پایان یک حضور هم بود. قرار بود رهبری برای همیشه تهران را ترک کند و همین موضوع، حال‌وهوای دیگری به آن روزها داده بود. اما پایان تشییع، پایان تجمعات نبود.

مراسم‌های یادبود ادامه پیدا کرد. پیام تشکر رهبری منتشر شد و نگاه‌ها به سمت اربعین رفت؛ رهبر انقلاب در پیام خود، مردم را به زیارت اربعین به نیابت از رهبر شهید فراخواندند؛ سفری که با میزبانی مردم عراق، امتداد همان مسیر وفاداری و همدلی است.

اما این سفر، به معنای پایان حضور مردم نیست. پایان یک تجمع نیست. پایان یک روایت نیست. مردم میدان را ترک نمی‌کنند؛ فقط برای مدتی کوتاه، راهی مسیری می‌شوند که سال‌هاست در فرهنگ این مردم، نشانه عهد، وفاداری و دلبستگی است. کربلا برای این مردم فقط یک مقصد جغرافیایی نیست. جایی است که نسل به نسل، مفهوم ایستادگی، وفاداری و انتخاب در آن معنا پیدا کرده است. همان مردمی که در خیابان‌های شهر کنار هم ایستاده‌اند، حالا می‌خواهند در مسیر نجف تا کربلا، در کنار میلیون‌ها زائر دیگر قدم بردارند.

شاید راز ماندگاری این ۱۵۰ شب همین باشد؛ اینکه یک اجتماع فقط با حضور در یک میدان ساخته نمی‌شود. با خاطره‌ها، باورها، دعاها و پیوندهایی ساخته می‌شود که آدم‌ها را کنار هم نگه می‌دارد. از شب‌های اندوه تا روزهای امید. از میدان‌های شهر تا مسیر زیارت. از یک وداع بزرگ تا ادامه یک راه. آن ۱۵۰ شب، برای ما فقط روایت یک تجمع نبود؛ روایت دیدن آدم‌هایی بود که در روزهای سخت، انتخاب کردند کنار هم بمانند.

مهم‌ترین چیزی که باقی ماند، نه تعداد جمعیت بود و نه تصاویر ثبت‌شده. این سوال بود که وقتی زمان انتخاب برسد، آدم‌ها کدام طرف می‌ایستند؟ پاسخ را باید در قدم‌هایی پیدا کرد که برداشتند، شب‌هایی که آمدند و ماندنی که انتخاب کردند. شاید روایت این ۱۵۰ شب همین باشد؛ مردمی که تلاش کردند راه اهل‌بیت(ع) را فقط روایت نکنند، بلکه آن را زندگی کنند.

✅ آیا این خبر حقوقی و قضایی برای شما مفید بود؟ امتیاز خود را ثبت کنید.
[کل: 0 میانگین: 0]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *