حماسه پیرمرد بیرجندی در طوفان؛ این پرچم زمین نمی‌افتد

حماسه پیرمرد بیرجندی در طوفان؛ این پرچم زمین نمی‌افتد

خبرگزاری مهر، گروه استان‌ها: آسمان روشن بود. باد آرامی می‌وزید. خوشید هم به آخرین روزهای اردیبهشت ماه، چاشنی گرمابشخی داده بود. در میدان مادر، پیرمردی ایستاده بود با محاسنی سپید که همچون برف نشسته بر قله‌های سالخوردگی‌اش می‌درخشید.

در دستان چین‌خورده و پینه‌بسته‌اش، پرچمی بلند از ایران برافراشته بود. پرچمی که همچون نشانی از غرور، هویت و خاطره، در هوای میدان به رقص درآمده بود. هر موجی که باد بر پارچه‌ سه‌رنگ می‌انداخت، انگار قلبی در سینه‌ شهر می‌تپید.

نگاه هر رهگذر، چه آن‌که با شتاب با خودرو می‌گذشت و چه آن‌که آرام از کنار پیاده‌رو عبور می‌کرد، لحظه‌ای بر آن پیرمرد می‌ماند و در همان دم کوتاه، چیزی در دلشان بیدار می‌شد.

او در سکوت میدان ایستاده بود، اما حضورش بلندتر از هر فریادی شنیده می‌شد. حضوری که از ایمان، عشق، و دلبستگی به وطن ساخته شده بود.

مردم می‌گذشتند و شاید بعضی تنها تصویری می‌دیدند، اما آنان که کمی بیشتر می‌ماندند، در چهره‌ آن پیرمرد، تمثیلی از یک نسل را می‌دیدند. نسلی که با دست‌های پینه‌بسته‌اش ستون‌های این سرزمین را نگه داشته بود، بی‌آنکه نامی بخواهد یا ستایشی طلب کند. و پرچم، همچنان در دستان او، در برابر باد آرام، باشکوه، و استوار می رقصید.

طوفان ۱۰۸ کیلومتر بر ساعت

ناگهان، آسمان رنگ باخت. گویی طبیعت تصمیم گرفته بود روایت دیگری را آغاز کند. باد، که تا لحظه‌ای پیش نوازشگر بود، چهره عوض کرد و در هوا خشمی نامرئی پاشید. نور خورشید کم‌رنگ شد، و میدان مادر در هاله‌ای از اضطراب و انتظار فرو رفت. گرد و غباری عجیب در طوفان ۱۰۸ کیلومتر بر ساعت در هوا پراکنده شدند.

پیرمرد، با تمام وجود، چنگ در دسته پرچم زد. دستانش این بار نه از عشق، که از اراده‌ای پولادین برای حفظ نگین ایران‌زمین، نیروی مضاعف یافتند.

پیرمرد ماند… نه برای کسب شهرت و نه برای دریافت پاداش، بلکه ماند تا پرچم بر زمین نیفتد. او ماند تا در طوفان حوادث، در دل سختی‌ها و ناملایمات، با تمام وجود، فریاد زند که این ملت، ملت پایداری است.

ماند تا بگوید در هیچ شرایطی، حتی در اوج تلاطم و آشوب، کسی از آرمان‌هایش دست نمی‌کشد. او ماند تا گواه باشد بر عهدی ناگسستنی که میان مردم و پرچمی که نماد عزت و اقتدارشان بود، بسته شده است.

ایستادگی برای وطن

این قصه نیست بلکه روایت محمد حسن دهقانی پیرمرد ۵۰ ساله بیرجندی است که ۳۰ اردیبهشت ماه جاری غزل‌نامه‌ای از ایثار و مقاومت سرود که شاه‌بیت آن، نه بر زبان، که در عمل، در چنگ زدن به دسته پرچم و ایستادگی در برابر طوفان، نگاشته شد.

پیرمردی که ماند بی آنکه بداند دوربین‌هایی در آن حوالی نظاره‌گر صحنه هستند. اما تقدیر چنین رقم زد که همین ایستادگی بی‌ریا و همین عشق بی‌دریغ، در قاب دوربین‌ها جاودانه شود و تصویری ماندگار از غیرت ایرانی را برای همیشه ثبت کند.

بزرگ‌مردی که تا دیروز گمنام بود اما امروز نامش در تمام کشور زبان به زبان می چرخد و قصه ایستادگی‌اش به آن‌سوی مرزها هم کشیده شده است.

محمدحسن دهقانی، نامی که این روزها بر سر زبان‌هاست، نه قهرمانی از افسانه‌ها، که مردی از جنس همین مردم است.

حالا نگاه برخی از رسانه‌های غربی به غیرت ایرانی‌ عوض شده و می‌گویند: ” این همان پیرمردی است که در مسجد نمازش را نشسته می خواند، ولی نمی گذارد پرچم بیفتد…. با وجود این‌ها ایران سقوط نمی‌کند.”

دقایقی را پای صحبت این بزرگ مرد می‌نشینیم تا از ناگفته‌هایش بگوییم، نه صرفا برای اینکه گزارشی نوشته شود بلکه روایتش به عنوان الگویی ماندگار برای نسل جوان حک شود.

روایت علمداری

درباره علمداری‌اش می‌پرسم. بی درنگ پاسخ می‌دهد: ۳۰ اردیبهشت ماه سال جاری برای علمداری به میدان مادر بیرجند رفتم. ساعت حوالی ۱۴ بود که گرد و خاک شروع شد. گویی آسمان به زمین آمده بود.

اندکی مکث می‌کند. نگاهش به فرش خانه خیره می‌شود و با لحنی آرام‌ اما کوبنده می‌گوید: در میان آن گرد و خاک، تنها یک چیز در ذهنم بود. دسته پرچم را به شانه‌ام تکیه دادم و گفتم: «یا امام زمان، کمک کن پرچم را نگه دارم.»

نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید: چند دقیقه بعد، طوفان کمی فروکش کرد و دوستانم رسیدند. انگار همه چیز را در آن پنج دقیقه تجربه کرده بودم. تیر برق شکسته و یک وجب خاک روی پیرهنم نشسته بود و چشمانم از شدت گرد و خاک جایی را نمی‌دید.

وقتی می پرسم آیا می‌دانستید فیلمبرداری می‌کنند؟، لبخند می‌زند و می‌گوید: نه نمی‌دانستم و به فکرم هم نمی‌رسید. در آن لحظه تنها یک هدف داشتم که پرچم بر زمین نیفتد، نه جایی را می‌دیدم و نه کسی را… فقط یاری امام زمان را می‌خواستم تا پرچم برافراشته بماند.

دهقانی که به گفته خودش تاکنون ۱۲ ساعت علمداری کرده است، می‌گوید: متقاضی برای علمداری زیاد است اما من در هر ساعت از شبانه‌روز که بخواهند، پای پرچم می‌مانم و علمداری می‌کنم.

وی که متولد دوم فروردین ماه ۱۳۳۳ است، می‌گوید: در ۲۵ سالگی عازم جبهه جنگ شدم و سه سال و ۶ ماه در جبهه بودم.

دیدار با رهبر شهید

از خاطره‌های جذاب زندگی‌اش می‌پرسیم. ذهنش را به چند سال پیش گره می‌زند و می‌گوید: سال کرونا بود که به مشهد مقدس رفتم. یک شب، مصادف با شب جشن، به حرم رفتیم. ماشین را پارک کردم و به سمت آسانسور حرکت کردم. در ورودی آسانسور، دو نفر قد بلند را دیدم. ناگهان، درب آسانسور باز شد و رهبر وارد شدند.

اشک در چشمانش حلقه می‌زند. بغض راه نفس‌هایش را می‌گیرد. اندکی سکوت می‌کند و ادامه می‌دهد: با اشتیاق، دستشان را بوسیدم و ایشان نیز با مهربانی، سر من را نوازش کردند.

با نفسی عمیق، ریه‌اش را از هوایی تازه پر می کند و می‌افزاید: ماه رمضان که خبر شهادت رهبری را شنیدم از همان سحرگاه تا صبح گریه کردم.

وی با بیان اینکه این مردم همواره پای آرمان‌های انقلاب ایستاده‌اند، می‌افزاید: دشمن باید بداند که در هیچ شرایطی اجازه نمی‌دهیم ما را از ولایت، رهبری و آرمان‌های انقلاب دور کند.

یک ملت پای کار انقلاب

آری، چنین است که حماسه‌ها شکل می‌گیرند، نه در میدان‌های جنگ، بلکه در دل باد و غبار، در دستان پینه‌بسته مردانی که باورشان به استقامت، از جنس فولاد است. پیرمرد بیرجندی در آن طوفان، تنها یک فرد نبود، او نمادی بود از ملتی که در سخت‌ترین شرایط، پرچم باورهایش را بر زمین نمی‌نهد و نشان می‌دهد که عشق به وطن، قوی‌تر از هر تندبادی است.

این قصه، نه فقط روایتی از یک روز، که گواهی است بر ایستادگی بی‌انتهای ملتی که ریشه‌هایش در خاک وطن، عمیق‌تر از هر طوفانی است.

✅ آیا این خبر حقوقی و قضایی برای شما مفید بود؟ امتیاز خود را ثبت کنید.
[کل: 0 میانگین: 0]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *