خبرگزاری مهر- گروه استانها: صبح در کوهستانهای نورآباد، برای همه شبیه یک صبح معمولی نیست. برای بعضیها، آغاز روز با باز شدن پنجره و روشن شدن خیابان معنا پیدا میکند و برای بعضی دیگر با صدای موتور خودروها و شتاب رفتوآمد شهری؛ اما در گوشههایی از منطقه عشایری دلفان، صبح میتواند معنای دیگری داشته باشد؛ مسیری که باید طی شود، شیبی که باید بالا رفت، سنگهایی که باید از کنارشان گذشت و مدرسهای که در پایان راه منتظر است.
در چنین جغرافیایی، رسیدن به کلاس درس خودش بخشی از کار معلم است.
علی ابدالپور، معلم منطقه عشایری لرستان در شهرستان دلفان، سالهاست در چنین شرایطی به مدرسه میرود؛ مسیری که شاید در نقشه کوتاه به نظر برسد، اما برای کسی که هر روز باید آن را طی کند، مجموعهای از دشواریهای واقعی است. اینجا فاصله میان خانه و مدرسه فقط با کیلومتر اندازهگیری نمیشود؛ با شیب جاده، وضعیت مسیر، سنگلاخ، سرما و سختی دسترسی هم سنجیده میشود.

اما مسئله اصلی، فقط دشواری رفتوآمد یک معلم نیست. پشت این مسیر، کودکانی قرار دارند که برای دسترسی به آموزش، بیش از دانشآموزان بسیاری از نقاط شهری و برخوردار، به استمرار حضور معلم وابستهاند.
مدرسهای که با حضور معلم معنا پیدا میکند
در مناطق عشایری، مدرسه را نمیتوان صرفاً یک ساختمان آموزشی با چند کلاس و نیمکت تعریف کرد. مدرسه بخشی از زیست روزمره جامعهای است که جغرافیا، پراکندگی جمعیت و شیوه زندگی، شرایط متفاوتی برای آموزش ایجاد کرده است.
در چنین محیطی، اگر کلاس درس قرار است پابرجا بماند، معلم باید علاوه بر وظیفه اصلی خود، با مجموعهای از مسائل جانبی نیز مواجه شود؛ از رسیدگی به وضعیت کلاس گرفته تا مراقبت از امکانات اولیه و توجه به شرایط دانشآموزانی که ممکن است مشکلاتشان فقط به درس و امتحان محدود نشود.
روایت علی ابدالپور از همین نقطه اهمیت پیدا میکند. آنچه او انجام میدهد، صرفاً رفتن به مدرسه و تدریس چند ساعت در روز نیست؛ او در عمل بخشی از زنجیرهای را نمایندگی میکند که اگر یکی از حلقههای آن ضعیف شود، آموزش کودکان مناطق دوردست نیز تحت تأثیر قرار میگیرد.
او به مهر میگوید که گاهی مدیر مدرسه است و باید برنامهریزی کند؛ گاهی برای نگهداری فضای آموزشی دست به کار میشود؛ گاهی رسیدگی به وسایل مدرسه را برعهده میگیرد و گاهی در سرمای کوهستان، روشن ماندن بخاری و گرم بودن کلاس برایش بخشی از مسئولیت روزانه است.
فاصلهای که فقط با کیلومتر سنجیده نمیشود
در نگاه نخست، شاید تفاوت یک مدرسه عشایری با یک مدرسه شهری در تعداد دانشآموزان، ساختمان یا تجهیزات خلاصه شود، اما مسئله عمیقتر از اینهاست.

یک کارشناس تعلیم و تربیت به مهر میگوید: در شهر، مدرسه در دل شبکهای از خدمات و زیرساختها قرار دارد؛ مسیر دسترسی مشخص است، خدمات عمومی نزدیکاند و بسیاری از نیازهای مدرسه را میتوان از طریق مجموعههای پشتیبان تأمین کرد. در مناطق عشایری، اما فاصله جغرافیایی میتواند به فاصله خدماتی تبدیل شود.
حسینی اضافه میکند: در این مناطق اگر وسیلهای خراب شود، اگر بخاری نیاز به تعمیر داشته باشد، اگر بخشی از ساختمان نیازمند رسیدگی باشد یا اگر دانشآموزی با مسئلهای خارج از چارچوب معمول کلاس مواجه شود، همیشه نمیتوان انتظار داشت که یک مجموعه پشتیبان در چند دقیقه یا چند ساعت در دسترس باشد.
وی معتقد است که در چنین شرایطی، نقش معلم تغییر میکند و او دیگر فقط انتقالدهنده محتوای کتاب درسی نیست؛ به یکی از معدود عناصر ثابت و قابل اتکای زندگی آموزشی دانشآموز تبدیل میشود.
این همان جایی است که قصه ابدالپور از یک روایت فردی فراتر میرود و به مسئلهای عمومی درباره آموزش در مناطق کمبرخوردار تبدیل میشود. هرچه دسترسی به زیرساختها دشوارتر باشد، بار بیشتری بر دوش نیروی انسانی باقی میماند.
از همین منظر، داستان یک معلم عشایری میتواند آیینهای از یک مسئله بزرگتر باشد؛ اینکه برای تحقق آموزش باکیفیت، تنها ساختن مدرسه کافی نیست. مدرسه به نیروی انسانی پایدار، امکانات مناسب، دسترسی قابل قبول و پشتیبانی مستمر نیاز دارد.
کلاس درس در برابر جغرافیای سخت
جغرافیا در این روایت فقط پسزمینه نیست؛ یکی از بازیگران اصلی داستان است. کوهستان، فاصله روستاها، پراکندگی جمعیت عشایری و دشواری مسیرها، همه بر کیفیت و استمرار آموزش اثر میگذارند.
اما همین جغرافیای سخت، یک تناقض مهم را نیز آشکار میکند؛ مناطقی که شاید از نظر دسترسی به خدمات عمومی با محدودیت مواجه باشند، دقیقاً همان مناطقی هستند که آموزش میتواند برای نسل آینده آنها نقش تعیینکنندهای داشته باشد.
ابدالپور معتقد است که برای کودکی که در یک منطقه عشایری زندگی میکند، مدرسه میتواند پنجرهای به جهان بزرگتری باشد؛ جهانی فراتر از محدوده جغرافیایی محل زندگی.
وی میگوید: کودکی که امروز پشت یک نیمکت ساده نشسته است، ممکن است در آینده پزشک، مهندس، معلم، نویسنده یا صاحب حرفهای شود که مسیر زندگی خانواده خود را تغییر دهد. به همین دلیل، حضور مستمر معلم در چنین مناطقی صرفاً یک وظیفه اداری نیست؛ بخشی از فرآیند حفظ فرصتهای آینده برای دانشآموزان است.
عدالت آموزشی از همین مسیرهای سنگلاخی عبور میکند
وقتی درباره عدالت آموزشی حرف میزنیم، ذهن معمولاً به سمت تعداد مدارس، میزان تجهیزات یا سرانههای آموزشی میرود؛ شاخصهایی که البته مهماند، اما همه داستان را روایت نمیکنند.

سید عیسی سهرابی مدیرکل آموزش و پرورش استان لرستان در گفتوگو با مهر معتقد است که عدالت آموزشی زمانی معنا پیدا میکند که کودک یک منطقه عشایری نیز بتواند به اندازه یک کودک در شهر، فرصت یادگیری و رشد داشته باشد.
وی میگوید: این عدالت البته به معنای یکسان بودن همه شرایط نیست؛ بلکه به معنای فراهم کردن فرصت عادلانه برای یادگیری در شرایط متفاوت است.
در این میان، معلمانی مانند ابدالپور در خط مقدم این مسئله قرار دارند؛ آنها با حضور خود، بخشی از شکاف جغرافیایی را جبران میکنند؛ اما نباید این موضوع به این معنا تعبیر شود که دشواریهای ساختاری باید برای همیشه بر دوش معلم باقی بماند.
اگر یک معلم مجبور است همزمان نقش آموزشی، مدیریتی، خدماتی و حتی پشتیبانی مدرسه را ایفا کند، این موضوع در کنار ارزش و مسئولیتپذیری او، یک پیام مدیریتی نیز دارد: مدارس دورافتاده به حمایت سازمانیافتهتر نیاز دارند.
پینههای دست؛ نشانهای فراتر از یک قاب احساسی
عنوان «پینههای دست» برای زحمات این معلم عشایری صرفاً برای ایجاد احساس نیست؛ پینه زمانی معنا پیدا میکند که بدانیم دست معلم فقط برای نوشتن روی تخته یا ورق زدن کتاب استفاده نشده است؛ دستی که گاهی برای تعمیر و نگهداری مدرسه، آماده کردن فضای کلاس یا انجام کارهایی خارج از وظیفه معمول به کار گرفته میشود.
در اینجا یک تصویر ساده میتواند بخش مهمی از واقعیت را نشان دهد: معلمی که در یک منطقه سختگذر، برای روشن ماندن چراغ آموزش فقط به تدریس اکتفا نکرده است.
هدف از روایت چنین معلمی، ساختن یک قهرمان دستنیافتنی نیست؛ بلکه نشان دادن ارزش کار انسانی است که در شرایط دشوار، اجازه نداده فاصله جغرافیایی به فاصله آموزشی تبدیل شود.
روایت یک معلم، روایت یک مطالبه عمومی
اگر قصه ابدالپور را فقط در حد یک روایت انگیزشی ببینیم، بخش مهمی از آن را از دست دادهایم؛ این داستان میتواند یک مطالبه روشن نیز در خود داشته باشد: مدارس عشایری نیازمند توجه مستمر و متناسب با شرایط واقعی خود هستند.
یک کارشناس تعلیم و تربیت معتقد است که تجهیزات، مسیرهای دسترسی، امکانات گرمایشی، وضعیت ساختمان مدرسه، نیروی انسانی و پشتیبانی آموزشی، همه باید در کنار یکدیگر دیده شوند و نمیتوان از یک معلم انتظار داشت که تمام کمبودهای زیرساختی را با انگیزه شخصی جبران کند. انگیزه معلم ارزشمند است، اما سیاستگذاری آموزشی نباید بر پایه فداکاری فردی بنا شود.

در واقع، هرچه بیشتر از تلاش معلمانی مانند ابدالپور تقدیر میکنیم، باید بیشتر به این سؤال نیز فکر کنیم که چه باید کرد تا شرایط کار آنها آسانتر و کیفیت آموزش دانشآموزانشان پایدارتر شود.
دانشآموزی که شاید آیندهاش از همین کلاس آغاز شود
کلاس درس شاید ساده باشد؛ چند نیمکت، تختهای در برابر دانشآموزان و معلمی که روبهروی آنها ایستاده است. اما سادگی فضای کلاس به معنای کوچک بودن آیندهای نیست که در آن ساخته میشود.
هر دانشآموزی که در چنین مدرسهای درس میخواند، بخشی از آینده این سرزمین است؛ مسئله اصلی نیز همین است: نباید موقعیت جغرافیایی یک کودک، سقف آرزوهای او را تعیین کند.
در مناطق عشایری، مدرسه ممکن است کوچک باشد، اما نقشی که ایفا میکند بزرگ است. این مدرسه میتواند جایی باشد که کودک برای نخستین بار با مفاهیمی فراتر از محیط زندگی خود آشنا میشود؛ جایی که خواندن و نوشتن، حساب کردن، شناخت جهان و فکر کردن به آینده آغاز میشود.
و در این میان، معلم نخستین چهرهای است که این مسیر را برای کودک قابل دسترس میکند.
ابدالپور درباره سختی مسیر رفتوآمد و دلیل ادامه این کار میگوید: سختی مسیر را نمیشود انکار کرد؛ بعضی روزها رسیدن به مدرسه خودش یک کار جدی است، اما وقتی میدانم دانشآموزان منتظرند، دیگر مسیر فقط یک مسیر سخت نیست. مقصد، کلاس درس است و بچههایی که باید درس بخوانند.
او در پاسخ به این سؤال که چرا با وجود دشواریهای کار همچنان در مدرسه عشایری فعالیت میکند، ادامه میدهد: برای دانشآموزی که در یک منطقه عشایری زندگی میکند، شاید مدرسه یکی از مهمترین فرصتهای ارتباطش با دنیای بیرون باشد. اگر معلم نباشد، خیلی از این فرصتها هم کمرنگ میشود.
و درباره چندنقشی بودن در مدرسه نیز معتقد است: در چنین مدرسهای نمیتوان گفت فقط معلم هستم. هر چیزی که برای برقرار ماندن کلاس لازم باشد، تا جایی که از دستم بر بیاید انجام میدهم. مهم این است که دانشآموز احساس کند مدرسهاش جدی گرفته میشود.
مسئلهای بزرگتر از یک مدرسه
قصه علی ابدالپور، در نهایت، قصه یک نفر نیست؛ این روایت از یک معلم آغاز میشود، اما به مسئلهای گستردهتر درباره آموزش در جغرافیای سخت لرستان میرسد؛ جایی که برای رساندن کتاب و معلم به دانشآموز، گاهی باید از مسیری عبور کرد که در شهرها حتی تصورش هم دشوار است.

در چنین شرایطی، هر مدرسه عشایری یک نقطه مهم در نقشه آموزش کشور است؛ نقطهای که نباید به دلیل دور بودن از مرکز، کماهمیتتر دیده شود.
حضور معلم، نخستین حلقه این زنجیره است؛ اما کافی نیست. معلم باید از امکانات، پشتیبانی و زیرساخت برخوردار باشد تا انرژی و توان او به جای جبران کمبودهای ساختاری، صرف آموزش و تربیت دانشآموزان شود.
زنگ مدرسه از دوردستترین نقطهها شنیده میشود
در کوهستانهای نورآباد، شاید مدرسه از بسیاری از نقاط شلوغ شهر دور باشد؛ اما فاصله جغرافیایی نباید به معنای فاصله از فرصتهای زندگی باشد.
علی ابدالپور هر روز با عبور از مسیرهای دشوار، خود را به کلاس درس میرساند؛ روایتی که در ظاهر درباره یک معلم است، اما در لایه عمیقتر، درباره حق کودکانی است که محل زندگیشان نباید آیندهشان را محدود کند.
پینههای دست و قدمهای خسته، اگرچه تصویری حرفهای و پرمسئولیت از این ماجرا میسازند، اما مهمتر از آن، پرسشی را پیش روی نظام آموزشی میگذارند: آیا میتوان کاری کرد که معلم مناطق عشایری، به جای جنگیدن همزمان با جغرافیا، کمبود امکانات و دشواریهای اداری، تمام توان خود را برای آموزش دانشآموزانش به کار بگیرد؟
در نهایت، شاید مهمترین تصویر این گزارش همان تصویر ساده آغاز روز باشد؛ معلمی که راه میافتد، از دل کوه میگذرد و خود را به مدرسه میرساند؛ آن سوی این مسیر، چند دانشآموز منتظرند و تا وقتی معلم قدم برمیدارد، زنگ مدرسه در دورترین نقطههای کوهستان نیز خاموش نمیشود.